داستان های از بزرگان و منابع جدید قدیم
نويسندگان
سید رضا هاشمی

رقص آخر

ماریا تبریزپور

باد مثل یك پسر جوان و هوس‌باز و شیطان، با لباس‌های قشنگ، بر و روی زیبا، و موهای شانه‌كرده، دور و بر برگ‌ها می‌چرخد. برگ‌های نوجوانی كه هنوز توی بغل مادرشان هستند و جاشان گرم و نرم است، برگ‌هایی كه هنوز معنی سرما و سختی و در به دری را نكشیده‌اند. باد بعد از عشوه و طنازی‌های زیاد می‌رود سراغ یك برگ، یك برگ پر از ناز و كرشمه كه با دست پیش می‌كشد و با پا پس می‌زند. باد از آن‌جایی كه قلق كار برگ‌ها را بلد است، باز می‌رود سراغ برگ، و باب صحبت و آشنایی را باز می‌كند. می‌پرسد: «چقدر رنگ موهاتون قشنگه؟ رنگ كردین یا طبیعیه؟»

 

برگ می‌گوید: «طبیعیه، مگه نمی‌دونین تو پاییز هستیم!»

 

باد متوجه می‌شود كه این طلایی پاییز است و همین طور با هم گرم و گرم‌تر می‌شوند. بعد جسارت به خرج می‌دهد و دست برگ جوان را می‌گیرد و ازش دعوت می‌كند كه با هم برقصند.

 

برگ مردد است. اما در یك لحظه تسلیم باد نیرومند و قوی می‌شود و با خودش می‌گوید: «از این بهتر برام پیدا نمی‌شه، می‌تونم باهاش تمام دنیا رو بگردم.»

 

شانه به شانه‌ی هم، و دست در كمر هم با هم می‌رقصند. رقص باد و برگ، در یك فضایی كه معلوم نیست

 

كجاست، اما هر چه هست بین زمین و آسمان است و دیدنی. همه‌ی برگ‌های دیگر را به وجد آورده و به حسرت واداشته كه كاش ما چنین شانسی داشتیم. این دو مثل زیباترین رقاص‌ها با هم هم‌نوازی می‌كنند. برگ عاشق شده و انگار شاهزاده‌ی زمین و آسمان است، و حالا خونی درون تك تك سلول‌هاش دویده كه رنگ طلاییش را را به قرمزی برده.

 

باد سركش و عاصی، از دیدن تماشاچیان اطراف و از قدرت رقصیدن خودش كه در كنار برگ احساس غرور و افتخار می‌كند، و وقتی برگ، چشم توی چشم او در حال رقصیدن و قر دادن است، چشم باد به برگ دیگری می‌افتد و وسوسه‌ای تمام وجودش را پر می‌كند. در یك لحظه برگ سرخ و طلایی را رها می‌كند، چون او را كشف كرده و لذت برده و می‌داند برگ تنها بدون باد قدرت پریدن و رقصیدن ندارد.

 

برگ، كف خیابان می‌افتد و لگدخور پای عابران می‌شود. از آن پایین به آغوش گرم مادرش نگاه می‌كند و حسرت می‌خورد كه چرا تسلیم هوسش شده، و هیچ وقت راه برگشت ندارد.

 

و باد همچنان با تك تك برگ‌ها عشق‌بازی می‌كند و هیچ‌گاه پیر نمی‌شود. هر كجا كه بخواهد می‌وزد و حالا برگ‌های زخمی روی زمین با فشار پای هر عابری درد می‌كشند و ناله‌ای می‌كنند؛ خش‌خشی شاید، و خیزی به سوی آسمان برمی‌دارند و كوتاه رقصی می‌كنند و جان می‌سپارند.

 

 




 
 
[ شنبه 28 مرداد 1396  ] [ 5:47 PM ] [ سید رضا هاشمی ]
نظرات 0
.: Weblog Themes By Rasekhoon :.

درباره وبلاگ

آخرين مطالب
آمار سایت
كل بازديدها : 46917 نفر
كل مطالب : 769 عدد
کل نظرات : 0عدد
آخرین بروز رسانی : سه شنبه 1 اسفند 1396